تبليغاتX
به نامش
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند!



شعر:

به باغ خورشید

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

 

و در ابعاد این عصر خاموش

من از عبور عروسکی پوشالی در دستان دخترکی

 که مستانه در کوچه می دود تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من هر چند بزرگ

شبیهخون فکر ترا پیش بینی نکرده بود

بیا تا برایت بگویم چه اندازه رنج سکوت بزرگ است

و سکوت من رنگ صدای ترا تجربه نکرده بود

بیا تا برایت بگویم چه اندازه فقدان نور بزرگ است

و چشمان من طلوع رخت را نشناخته بود

و چه زیباست که خاصیت عشق هم همین است...........


| +| نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 15 توسط آرش |


شعر و ترانه...

به نام حامی آفرینش

حصاری داشتم به دور قلب بشکستم آنرا

بیرون جستم از آن رهایش کردم آنرا 

پری ساختم از عشق هم پری عاشق

پریدم با او ...

این هم حاصلش:

 

 

زندگی یعنی...

زندگی یعنی مسیری رو به آب  /  زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان / زندگی یعنی در آن عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی / زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا / زندگی یعنی ستم ، جور و جفا 

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز / زندگی یعنی جهان رمز و راز 

زندگی یعنی مهی در پشت ابر / زندگی یعنی بلا و درد و صبر  

زندگی یعنی دو روزی میهمان / زندگی یعنی امانت پیشمان

 

                                                           

 

 

قاصدک...

قاصدک طعم دنیا رو چشیدی قاصدک

ز قلبت که شکسته

تا به حال طرحی کشیدی قاصدک

طنین آهه مایوسو شنیدی قاصدک

اگه اینارو ندیدی قاصدک

اگه نشنیدی اینارو قاصدک

         

پس قاصدک

با تو چه رخ داده که پر باخته ای

ته چاه آرزو تو گل انداخته ای!

 

قاصدک همه اونجا نامه میریزن

قاصدک اونجا کاغذ پاره میریزن

 

گل نریز تو کاغذای تا شده

لای کاغذایی که سیاه شده

 

آخه گلبرگ گلت تا میخوره سیاه میشه

عاقبت مثه این دل ریش تباه میشه

 

قاصدک

اونجا روزی جای عاشقا بود قاصدک

محرم اسرار دل بود

خلوت رویای دل بود

مرحمی بود واسه زخمام قاصدک

 

ولی دنیا همیشه خوب نمی مونه

همیشه به باب میلت نمی تونه

رقص دنیا همیشه با ساز تو نیست

همیشه که شعر تو رو دنیا نمی خونه

 

عشقو تو دادی قاصدک

بازی رو باختی قاصدک

 

گلو که اونجا نمی ریزن

لایه کاغذ پاره ها که، گل نمی ریزن

گلو روی تاقچه ی دلت بذار تا یه روزی

خود آقا به دلت نظری اندازن

                                                        

 

 

امروز ولنتاین و فردای تولد امام کاظم -علیه السلام- مبارک همه

 

راستی روز ۲۹ بهمن هم روز سپندار مژگان یعنی ولنتاین ایرانیان باستانه که مدارک مستند هم داره و زرتشتیان قدیم این روز را جشن می گرفتند این روز رو هم تبریک می گم به همتون!


| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 21 توسط آرش |


لیلی نام دیگر آزادی:

سر آغاز:

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشد نه تشنه عشق زیرا که تشنه روزی سیراب می شود.

 

لیلی نام دیگر آزادی


دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد. و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود.
دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

شیطان از انتشار لیلی­ها میترسید
خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت و سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی از گل.
خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمی توانی، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمرا هیش را نمی توانی حتی تا وا پسین روز حیات.
شیطان میداند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.
عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامی لیلی را می خواهد، بهانه ی بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی رنج شیطان است و شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

 

لیلی چشم به راه است


لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند.چشم به راه
و منتظر .هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست.
چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود. خدا ثانیه ها را میشمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم
زیر سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.
درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید مجنون هرگز نمی آید.
زیرا که مجنون نیامدنی است.
زیرا که درخت ریشه می خواهد.

عشق يعني خلوت و راز و نياز

عشق يعني محنت و سوز و گداز

عشق يعني سوز بي ماواي ساز

عشق يعني نغمه اي از روي ناز

عشق يعني كوي ايمان و اميد

عشق يعني يك بغل ياس سپيد

عشق يعني يك ترنم از يه يار

عشق يعني سبزي باغ و بهار

عشق يعني لحظه ديدار يار

عشق يعني انتهاي انتظار...
عشق يعني حس نرم اطلسي

عشق يعني با خدا در بي كسي

عشق يعني كلامی بيصدا

عشق يعني بي نهايت تا خدا...

عشق یعنی انتظار عشق سرمایه اش عشق امید گنجینه اش یار است.

                                       آرش


| +| نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 11 توسط آرش |


هستن.

به یگانه خالق بی همتا؛

 

التماس به خدا شجاعت است.

                                  اگر بر آورده شود رحمت است،

                                  اگر براورده نشود حکمت است.

التماس به بنده خدا شرمندگی است.

                                   اگر برآورده شود منت است،

                                   اگر برآورده نشود ذلت است.

                            

                                                                                     <<امام علی علیه السلام>>

 

 

 

این یه سرآغاز زیبا بود برای شروع ولی الان یه شعر زیبا براتون می نویسم که خوشتون میاد حتما!

 

 

 

هستن،

 

گفت­وگو از پاک و ناپاک­ست

وز کم­ و بیشِ زلالِ آب و آیینه.

وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک،

دارد اندر پستوی هر سینه

 

هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی

گوید این ناپاک و آن پاک­ست.

 

این بسانِ شبنم خورشید،

وان بسانِ لیسکی لولنده در خاک­ست.

نیز من پیمانه­ای دارم،

با سبوی خویش کزان می­تراود خون

گفت­وگو از دردناک افسانه­ای دارم.

 

ما اگر چون شبنم از پاکان،

یا اگر چون لیسکان ناپاک؛

گر نگینِ تاجِ خورشیدیم

ور نگونِ ژرفنای خاک؛

هرچه­ایم، آلوده­ایم، آلوده­ایم، ای مرد!

ما به هست آلوده­ایم، آری

همچنان هستانِ هست و بودگانِ بوده­ایم، ای مرد!

در جوارِ ناراستینِ آسمان بغنوده­ایم، ای مرد!

که دگر یادی از آنان نیست.

گفت­وگو از پاک و ناپاک­ست

پاک می­دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سُربیِ سردِ سپیده­دم.

 

بی جدال و جنگ،

ای به خونِ خود آغشتگان؛

ای کبوترها،

کاشکی پر می­زد آنجا مرغِ دردم، ای کبوترها!

که من ار مستم، اگر هشیار،

گرچه می­دانم به هست آلوده مَردم، ای کبوترها!

های پاکان، های پاکان گوی

می­خروشم زار.

 

استاد مهدی اخوان ثالث (م.امید)          منظومه زندگی می گوید:باز باید زیست...

 

راستی یه لینک باحال گذاشتم به اسم جنگ سرد حتما برین ببینین ته باحالهً!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


| +| نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 9 توسط آرش |


پاسخ نظرات:
۱. اولا ببخشید اگه از نظرات برداشت اشتباهی شده( نمیگم شده شاید شده باشه)!

۲. بوس آدمو خیس نمی کنه اون چیزه دیگس که خیس می کنه!

۳. بلند پرواز کردن و اوج گرفتن چیزیه که ارزش ریسک زمین خوردنو داره.

۴. کسی که بلند پروازی می کنه یعنی شاهینه پس باید خودشو معرفی کنه! مگر این که سوار کسی باشه!

۴. قابل توجه دوستان من اگه از همین الان دیگه چیز تازه ای ننویسم شاید تا چند ماهه دیگه بتونم با منابع گذشته آپ کنم ( این واسه افه بود  )و کم نیارم از کمک بی دریغ دوستان ممنون!

۵. از این به بعد لطفا یا مثه آدم با اسم نظر بدید یا با اسم مستعاری که همه می شناسن! نظر با اسم چرت یعنی جرات ندارم حرفمو بزنم!!!!!!!!!!!!

۶. از این به بعد هر جمعه در کنار مطلب قشنگم ! یه پاسخ به نظرات هم می دم!

۷. مردشوره تاریخو ببرن که امروز نذاشت یه پست تپل براتون تنظیم کنم


| +| نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 16 توسط آرش |